بد ترین درد انسان آن است که چیزهای زیادی
بفهمد اما نتواند کاری بکند.
افلاطون
شب دلگیر وبی ریشه شب سنگین خسته شب بی تو
چه امایی چه غوغایی زاین دم به دم مردن
ز هر شادی دل سفتن
به امید تو خفتن
که شاید باز فردایی تو آیی
ز دور و دور ترها
زانجا که من باشم وتو باشی
بدون هر ترس تلخی
ای زمان بگذر و مرا به حال خود واگذار
دگر از من هیچ نمانده جز مشتی از خاطرات فرسوده
خاطراتی بهم دوخته ز جنس لحظات بر باد رفته
و
یک حس همیشه گم شده
هوا بارانی است ورعد وبرق میتازد
من زیر نور چراغی کم سو نشسته ام
صدای آواز پرندگان در باد میوزد
پرندگان در باران پرواز می کنند
پرندگان در شب در لانه هایشان می مانند
پرندگان به جوجه هایشان غذا می دهند
پرندگان رسم پرواز به جوجه هایشان میاموزند
پرندگان می خوانند وآوازشان نامفهوم است
پرندگان حق رسیدن به حریم آسمان را دارند
پرندگان همیشه غمگینند
پرندگان با عشق می میرند

کسی که نتواند بر ترس غلبه کند هنوز اولین درس زندگی
را نیاموخته است![]()
بعضی از مردم بزرگ آفریده شده اند
بعضی از مردم بزرگی را بدست میاورند
وبعضی به زور بزرگی را بر خو دمی بندند
شکسپیر

همیشه پای یک سیب در میان است اگر آن سیب وسوسه آدمی برای بیرون رانده شدن از بهشت باشد
یا افتادن از درخت وکشف نیروی جاذبه به هر حال این میوه خوش عطر وطعم با آن ظاهر آرام ودلفریبش
می داند چگونه خویش را در دل آدمیان جا کندوهمیشه خود نمایش همراه با تغییری شگرف در زندگی
بشر وشاید حیات زمین باشد.
مهم عطر وطعم ورخ نمایی نیست شاید بیشترین اهمیت آن به وقت وزمان عمل کردن است اگر به قیمت قرنها صبوری باشد.
به تو دل میبندم که وسعت شب سپیدی
به تو که خود خود امیدی
تو دوری از همه به من نزدیکتر
تو ماهی من همیشه مست تماشای تو
آغاز انسان بودن هیجانیست که با طپش قلب خویش احساس میکنیم پس برای انسان بودن قلبمان را به دوست داشتن وادار کنیم.



